دریا صبور وسنگین
می خواندومی نوشت
من خواب نیستم
خاموش اگرنشستم مرداب نیستم
روزی که برخروشم وزنجیربگسلم
روشن شودکه آتشم وآب نیستم
درخیال خویش درباغچه ی تنهایی نشسته بودم.
تنهاخودم بودم که غبارتنهایی راازخویش پاک می نمودم.
خواستم نباشم تاخودرانیز تنها بگذارم.
ازباغچه بیرون آمدم
دیدم هنوزتنها نیستم.
فهمیدم که تنها نبودم و((خ د ا))بامن بود.
اینجافوران زندگی...اینجامرگ
مانده است درانتظارانسان ها مرگ
((یک روزبه دیدارشمامی آیم))
این نامه برای زنده ها
امضا:مرگ
دیشب غزلی سرودعاشق شده بود
باچشم و دلی کبودعاشق شده بود
اورا به جرم عاشقی دارزدند
آدم که نکشته بودعاشق شده بود.
...وعشق صدای فاصله هاست
صدای فاصله هایی که غرق درابهامند
مثل کبریت کشیدن درباد
دیدنت دشواراست
من که به معجزه ی عشق ایمان دارم
می کشم آخرین دانه ی کبریت را...
درباد هرچه باداباد...




