دلداده
ازباغ می برندچراغانیت کنند تاکاج جشن های زمستانیت کنند
پوشانده اندصبح توراابر های تار تنها به این بهانه که بارانیت کنند
یوسف به این رهاشدن ازچاه دل مبند این بارمی برندکه زندانیت کنند
ای گل گمان مکن به شب جشن میروی شاید به خاک مرده ای ارزانیت کنند یک نقطه بیش فرق رجیم ورحیم نیست از نقطه ای بترس که شیطانیت کنند
آب طلب نکرده همیشه مراد نیست شایدبهانه ایست که قربانیت کنند
برخاطرات کهنه ی دفتردلم گرفت
برمرگ ناگهانی کفتر دلم گرفت
درهال خانه بودم وتنهاکه یکدفه
برقاب عکس خسته ی سردردلم گرفت
رسوایی کلاغ وسپیدارخشک باغ
برباغ بیقناری وبی بردلم گرفت



























































































































